|
روزهائی بود که می توانستم بدوم روزهائی که بی درد میتوانستم بنشینم روزهائی که راه رفتنم وظیفه نبود روزهائی که موهایم سفید نبود روزهائی که تنها نبودم روزهائی که موهای بافته مادربزرگ را که نوازش میکردم آرزو میکردم نوه هایم همانقدر موهایم را دوست داشته باشند هه ... خیال خام روزهائی بود که آرزوهایم زیاد بود روزهائی که میشد آرزو داشت میشد نخندید به آرزوها میشد باور داشت به تمام شان روزهائی که اینهمه درد نبود آن روزهایم رفته اند خاطره شان باقیست میدانم میآید روزی که دیگر همه شان از یادم رفته اند پس خوشم با خاطراتش |