Entry: شب يــلدا Monday, December 20, 2004



حجم شب سنگين و مرموز
لبت شايد كه مي‌خندد اما دلت
 .... هيچ نمي‌داني
به پرتگاه سرنوشت كه مي‌رسي
در انتظار هيچ نيستي 
اما تلنگري را در شعري مي‌جويي
بيداري و خوابت همسان
آهي در سينه خفته
و خاموشي انيسي مؤمن تر از فرياد  
حيران پناهگاهي گرم 
يادت مي‌آيد
 تولد معشوق ، بعد‌تر است 

دلت را كه زودتر هديه داده‌اي

پس مي‌نشيني به انتظار باد
 .. يا كه برف
يا كه آفتاب
كدامين او را به سوغات مي‌آورند ؟
و باز
 هيچ نمي‌داني


 

 

   7 comments

Alfel
December 22, 2004   10:43 PM PST
 
هديه اي اينچنين با ارزش را كجا مي توان محافظت كرد جز در دل يا روي اشك كه شايد هردوي اينها كوچكتر از دري باشند كه دريافت كرده اند.
mohammad
December 22, 2004   02:14 AM PST
 
ايول لاو تاب .
به مطلبت با اجازه لينک خواهم داد
payam
December 20, 2004   09:46 PM PST
 
سلام...با این شعر زیبا و این مضمون عالی هدیه شب یلدای من تکمیل شد....مرسی
گون
December 20, 2004   07:56 PM PST
 
به رسم كولي ها شهر به شهر، روز به روز، ساعت به ساعت از اين سو به آن سو رفتم تا بيابم كسي را كه ارزش داشت باشد تحفه اي را هر چند ناچيز نثارش كنم افسوس كه جز خويشتن نيافتم ديگري را .
ali
December 20, 2004   04:58 PM PST
 
سلام وبلاگ قشنگی داری به من هم سر بزن
MoteghayeR
December 20, 2004   12:57 PM PST
 
و هرگز هیچ نمیفهمی و در انتظاری در انتظار تغییری هرچند کوچک... که زندگی را بدان مبارک گیری
bahar
December 20, 2004   12:47 PM PST
 
kash yeki barayam be soghat miavardash

Leave a Comment:

Name


Homepage (optional)


Comments