Wednesday, April 29, 2009
از اضطرابی پنهان که گاه و بیگاه، بی حساب و کتاب به سراغش می آید میرنجد
گاه حتی گریه راه نفسش را بند می آورد
من که از دردی مدام به خود پیچیده ام گاه حتی عاجزم از بیان کلامی التیام بخش به او
اما هر بار با شوخی یا لبخندی یا مثالی که حاکی از همدردیست، وجدانم را آرام میکنم که دست کم تلاش کرده ام ... اما خوب میدانم این راهیست که هیچ کس به جز خود او نمیتواندمسیرش را تغییر دهد
اینبار گفت مادام گرگه را که خواندی یاد من بیافت
و من شتابزده ام تمامش کنم تا که عاقبت راز این تشویش برایم فاش شود
Posted at 06:09 pm by
koli
لينك
Tuesday, April 21, 2009
من وقت ندارم
چون کار ندارم
من دکتر نمیروم
چون درد نمی گذارد
من غذا زیاد می خورم
چون پول ندارم
من تفریح نمی کنم
چون خسته هستم
من بیشتر می خوابم
چون زیاد فکر میکنم
Posted at 04:26 pm by
koli
لينك
Wednesday, April 15, 2009
روزهائی بود که می توانستم بدوم
روزهائی که بی درد میتوانستم بنشینم
روزهائی که راه رفتنم وظیفه نبود
روزهائی که موهایم سفید نبود
روزهائی که تنها نبودم
روزهائی که موهای بافته مادربزرگ را که نوازش میکردم
آرزو میکردم نوه هایم همانقدر موهایم را دوست داشته باشند
هه ... خیال خام
روزهائی بود که آرزوهایم زیاد بود
روزهائی که میشد آرزو داشت
میشد نخندید به آرزوها
میشد باور داشت به تمام شان
روزهائی که اینهمه درد نبود
آن روزهایم رفته اند
خاطره شان باقیست
میدانم میآید روزی که دیگر همه شان از یادم رفته اند
پس خوشم با خاطراتش
Posted at 01:35 pm by
koli
لينك
Wednesday, April 01, 2009
آن صبو بشکست و آن پیمانه ریخت
تمام شدم و تمام شد
امروز به تنهائی ام می گریم
تا روزی که کمر راست کنم
Posted at 07:28 pm by
koli
لينك
Thursday, March 12, 2009
نمیدانم بر کدام چاه باید فریاد زنم
در ِ کدام خانه را بکوبم
بر کدامین شانه بگریم
به کدام سوی بنگرم
تا ویرانگیم سامان بگیرد
تا واژگونگیم استواری یابد
تا دردم درمان شود
مشعل به دست توست
یا بسوزان جانم را
یا منور کن راهم را
Posted at 03:21 pm by
koli
لينك
Sunday, January 11, 2009
باز از سر نویم نمی آید
باز روز از نو و روزی از نویم نمی آید
دوباره از اولم نمی آید
هیچ، دوباره ام نمی آید
همین را ادامه دادنم می آید
ادامه دادن تا تمام شدنم می آید
تمام شدنم می آید
Posted at 01:01 pm by
koli
لينك
Thursday, January 08, 2009
یک نقطه ضعف است که هنوز نتوانستم بر آن چیره شوم و آن پیله کردن به دیگران برای گرفتن کار است. من هرگز این کار را نکرده ام . هرگز برای کار التماس نکرده ام ولی اینجا میبینم مردم اگر کاری را میخواهند باید برایش التماس کنند. باید در ِ دفتر کار مدیر را از پاشنه در بیاورند. هر روز به دفترش تلفن کنند و طرف را عاصی کنند تا بالاخره از پای درآید و کار مورد نظر را به تو بدهد. نمی دانم این کارم اشتباه است یا نه . نمی دانم . شاید روزی من هم مجبور شوم ولی تا آن روز، سعی ام بر این است که کار را از طریق عادی و تقاضای عمومی اش بگیرم
Posted at 11:28 am by
koli
لينك
Saturday, December 20, 2008
یلداتان مبارک

Posted at 02:12 pm by
koli
لينك
Monday, December 15, 2008
حواست به کارت نیست
به اولویتها نیست
به زندگیت نیست
اصلاً باید و نبایدی داری؟
Posted at 08:57 pm by
koli
لينك
Wednesday, October 08, 2008
زالوها رویجنازه ام را پوشانده اند
و من هنوز
با چشمانی بسته
لبخند میزنم
بیدار شو
تکانی بده
زندگی را باختی
Posted at 07:55 am by
koli
لينك