Monday, December 20, 2004
حجم شب سنگين و مرموز
لبت شايد كه ميخندد اما دلت
.... هيچ نميداني
به پرتگاه سرنوشت كه ميرسي
در انتظار هيچ نيستي
اما تلنگري را در شعري ميجويي
بيداري و خوابت همسان
آهي در سينه خفته
و خاموشي انيسي مؤمن تر از فرياد
حيران پناهگاهي گرم
يادت ميآيد
تولد معشوق ، بعدتر است
دلت را كه زودتر هديه دادهاي
پس مينشيني به انتظار باد
.. يا كه برف
يا كه آفتاب
كدامين او را به سوغات ميآورند ؟
و باز
هيچ نميداني
Posted at 10:44 am by
koli
لينك
Sunday, December 19, 2004

هيچ فرقي نكردهام
Posted at 02:35 pm by
koli
لينك
Tuesday, December 14, 2004
او ... همه وقتشو گذاشته براي اين دختره
اونوقت دختره
يا دلش گرفته
يا غمگينه
يا زيادي خوشحاله
يا دنبال خونه ميگرده
چه صبوره اين «او» ي نازنين
به هر ساز اين دختره ميرقصه و دم نميزنه
كاش اين دختره قدر بدونه
هميشه از همه برنامههاش عقبه
روي ميز كارش انبوهي از كاغذهاي به هم ريخته
روزنامه
فنجون قهوه
دو تا كامپيوتر و .... هزار كار نيمهكاره
توي فكرش هم همينطوره
اغتشاش
همه چي به هم ريختهاست
حواسش پرته
بيحوصلهاست
ته دلش انگار كه راضي نيست
انگار هميشه يه چيزيش كمه
ولي «او» هميشه لبخند ميزنه
خوشحاله
راضيه
مهربونه
گله نداره
با اون همه گرفتاري هميشه هست
بدون دريغ
بدون منت
Posted at 03:15 pm by
koli
لينك
Monday, December 13, 2004
به خاطر دارم صداي دل نوازت را
حس ميكنم دستان گرم و همراهت را
ميجويم ثانيههاي خالي انديشيدن به تكههاي الفاظ شيرينت را
و هراسان ورق ميزنم لحظههاي بيتو بودن را
در پيات ميمانم
تنها نميدانم چشمهايم را ببندم يا كه بيدار؟
كه بيم از گم كردنت در رؤيا و بيدارم اظطرابم را صد چندان ميكند
اما ميدانم كه ميمانم برايت
Posted at 09:53 am by
koli
لينك
Saturday, December 11, 2004
دائي عزيزم كه طنز يار هميشگي كلامش بود رفت
و يك اتفاق بامزه بر سر مزارش
وسط روضهخواني آقاي روضهخوان
بلندگو بالكل قطع شد
و آن آقا مجبور شد از حنجرهاش بيشتر مايه بگذارد
مطمئنم كه كار خودش بود
اين عادت شوخي كردن را حتي بعد از رفتنش هم ادامه ميدهد
Posted at 02:09 pm by
koli
لينك
Saturday, December 04, 2004
چه غريبانه
دستهايم در هوا
به انتظار مشتي محبت و عشق
بي حساب
بي دريغ
و چه دردناك است
سيلي روزگار
اما من
با همان خيال خام
دستهايم را رو به آسمان نگه ميدارم
بيترديد
با اميد
Posted at 10:21 am by
koli
لينك
Tuesday, November 30, 2004
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتي كه تو را هست با خدا
آخر دمي بپرس كه ما را چه حاجت است
Posted at 09:45 am by
koli
لينك
Sunday, November 28, 2004
چرا براي اينكه ديگران بدانند هستم بايد بجنگم
براي فكرهايم
براي شكل زندگيم
براي اصليتم
چه چيز را بايد ثابت كنم
اينكه من هم حقي دارم ؟
مگر طبيعي نيست ؟
مگر ندارم ؟
ديگر خودم هم چيزي نميدانم
بعضي اوقات بدم نميآيد سايه باشم
بيرنگ باشم
نبينند مرا
و گاهي از اينكه ديده نميشوم ميرنجم
و باز نميدانم
اين آنهايند كه تكليفشان را نميدانند
يا خود من ؟
Posted at 03:57 pm by
koli
لينك
Thursday, November 25, 2004
دخترك شب تولدش هم تنها كنج خانه نشسته
نه اما غمگين
Posted at 05:39 pm by
koli
لينك
Wednesday, November 24, 2004
خبر فوت دوست ناديدهامان «باران » در كانادا دلمان را آزرد ... لابد بعضيهايتان وبلاگ «طعم نان خارجي» را به خاطر داريد ... اميدوارم روحش شاد باشد
................
ملكان بهشتي كه به نوازشت ميآيند را بخواه كسي را به ياري كودكانت بفرستند
همهاش تو را ميخوانند ، باران
Posted at 09:42 am by
koli
لينك