Tuesday, February 22, 2005
از بس كه سعي كردم وقايع تلخ 14 سال گذشته زندگيم رو فراموش كنم ، فراموشي سرايت كرده به وقايع عادي روزمره كه بايد يادم نره . كتابم رو كجا گذاشتم ؟ ساعتم رو كجا درآوردم ؟ كجا بايد ميرفتم ؟ و تازه اين واقعيت تلختر رو فهميدم كه نه تنها اون وقايع تلخ رو يادم نرفته بلكه تمام اونچه اون موقع اسمش رو گذاشتم گذشت و چشمامو رو هم گذاشتم و دم نزدم ، نه تنها رنگي از گذشت ندارن بلكه اسمي جز حماقت نميتونم روشون بزارم . چطور ميتونستم اونقدر احمق باشم ؟ هرچي فكر ميكنم هيچ توجيهي جز بيعرضگي خودم نداره . اگه اون موقع از عقلم استفاده ميكردم و ياد ميگرفتم كه چطور رفتاركنم، لازم نبود بعدش اون همه سرم بلا بياد كه حالا بعد از گذشت 14-15 سال بفهمم چي بود و چي شد . حالا ميفهمم كه به خاطر اون همه خامي و سادگي ، سالها بايد بشينم و صحنهها و آدمها مثل هنرپيشهها و بازيگرها يا شايد بهتر باشه بگيم معلمهايي كه شايد حتي خودشون هم ندونن ،بيان و برن و حالم و بگيرن تا من امروز بفهمم كه در طي همه اين سالها چه ميتونستم بكنم و چه بايد ميكردم و نكردم . و راستش تلخي اين آگاهي به مراتب بدتر از خود اون اتفاقات بود. از خوشباوري و سادهانگاري اون روزها حالم به هم ميخوره ولي باز جاي شكرش باقيه كه از اين بيشتر طول نكشيد . فقط فعلاَ يك حس غريب باهامه . يك حس بياعتمادي به آدمها . يك حس ميل به تنهائي . كه حقيقتاَ در حال حاضر تنها شيرينيه زندگيمه . حس ميل به يافتن يافتههاي تازه . يه كنجكاوي شيرين . نكتهاي كه توي اين كلنجارها فهميدم اين بود كه من استعداد عجيبي در كلاه سر خودم گذاشتن داشتم . سرپوشي روي عيبهام ميذاشتم و يك آب و رنگ خوشگل بهش ميدادم و از خودم يك قهرمان ميساختم .حالا رنگ دنيا برام عوض شده . خيلي زيباتره . خوشرنگ تره .چون اون احمق سابق نيستم و وقتي عيبامو ميبينم انگيزهام براي ادامه راه زندگي بيشتره . خيلي بيشتر. شايد يه روزي داستان زندگي «دختر كولي» رو نوشتم ... شايد
و بعدترها هم شايد به اين همه هيجان و فراز و فرود و پرتاب كلمات خنديدم
Posted at 02:21 pm by
koli
لينك
Posted at 10:19 am by
koli
لينك
Sunday, February 20, 2005
حالا ميگويم برو
خودت ميداني چرا
ولي ميدانم كه روزي از نداشتنت ديوانه خواهم شد
Posted at 09:33 pm by
koli
لينك
Tuesday, February 15, 2005
در يك گوشه نشستهام زل زدهام به ديوارهاي فكر
در و ديوارش پر است از استيكرهاي رنگي
هر كدام سؤالي
يكي بدجور چشمك ميزند
«چرا نسخه زندگي ديگران را پيچيدن آسان است ؟»
«اما راهي براي باز كردن گرههاي زندگي خود جستن آنقدر سخت؟»
يا كه اصلاَوقتي براي پيدا كردن راه نميگذاريم
يا كه آسانترين راه يعني فرار را ترجيح ميدهيم
فرار از فكر
فرار از ماندن
يكي هم كه پيدا شده مانده و فكر ميكند و دنبال راه حل ميگردد
مرا پاك گيج كرده
اين يكي از آنهاست كه نسخهاي نميشود برايش پيچيد
همان جسارت و شجاعتش مبهوتم كرده
در دلم حسرت ميخورم
فقط آرزويم اين است كه در آن اثناء طاقتش را نبازد
و دچار تعجيل و هوس نشود
كه پايان هوس هميشه پشيماني است آنهم تازه اگر خوششانس باشي
اگر هم كه نه ......خدا رحم كند
جبران ضرر شايد هميشه مقدور نباشد
Posted at 03:39 pm by
koli
لينك
Monday, February 14, 2005

Happy Valentine
Posted at 02:14 pm by
koli
لينك
Thursday, February 10, 2005
حالم زياد خوب نيست
هنوز انرژي اوليه را ندارم ولي رو به بهبودم
اين مواقع جان ميدهد براي فكر كردن
داشتم فكر ميكردم چقدر از شنيدن حوادث بد حالم به هم ميريزد
مثلا به طور ناخودآگاه از خواندن بخش حوادث روزنامه اجتناب ميكنم
و از ديدن فيلمهايي كه پايان غمانگيز دارند خسته ميشوم
و همينطور كتابهاي غمبار
هر كسي را كه ميبيني داستانها دارد برايت از غم زندگي
به خودم گفتم :ببينم بلدي از مشكلاتت كميك بسازي ؟
فكر كردم ديدم آنوقت ميشود سراسر زندگي را يك داستان كمدي بزرگ تشكيل دهد
مدتي است دارم از لحظههاي مكدر در ذهنم كمدي ميسازم
تمرين خوبي است ... ميشود رويش كار كرد
Posted at 01:22 pm by
koli
لينك
Monday, January 31, 2005
آنروز كه گفتي : به زندگيت نگاه كن
نگاه كردم . چيزي نفهميدم
گفتي : خوب كه نگاه كني ميفهمي براي چه آمدهاي
خوب كه نگاه كردم همهاش داستانهاي تكراري ديدم ... رنجهاي تكراري
گفتي : همانهائي است كه رويش كار نميكني اگر كار كني ديگر تكرار نميشوند
گفتم : سر در نميآورم چطور رويشان كار كنم
گفتي : چشمانت را باز كن ... به پيامها توجه كن
باز نديدم هيچ پيامي
گفتم : ميآيند و ميروند و ميخراشند دلم را و من دم نميزنم
گفت : همان كه دم بزني را بياموز ... تمرين كن .. تا نياموزي باز تكرار ميشوند اين داستانها
گفتم : يكبار دم زدم ... ديوانه خطابم كردند
گفت : با خشم دم نزن ... بدان كه چگونه بگوئي كه خراشيده نشوي ... كه خراشيده نشوند
گفتم : پس آنكه آسان است برايش گرفتن حق خودش ...و حق ديگران ، بايد چه بياموزد ؟
گفت : كه بگذرد از حقش ... كه سكوت كند ... كه بگذارد ديگران خودشان بگيرند حقشان را
گفتم : پس من هر لحظه به اشارهات نيازمندم ... رهايم مكن
گفت : هرگز
Posted at 10:08 am by
koli
لينك
Saturday, January 22, 2005
دنياي من كوچك است
به اندازه يك دست مبل و ميزي گرد
يك تختخواب و دو بالش كه همراز شبانهاند گريههايم را
يك آينه و مقداري خرت و پرت داخل كشوها
آب رنگ ها
كه گاه براي پوشاندن چهره از زشتيهاي رويم و غوغاي درونم به كار ميآيند
اين جعبه پيغامآور جادوئي كه براي گم شدن در دنياي بيكران ديگران وسيله خوبي است
لباسها و كفشها كه نه درگيرشانم و نه فارغ
و چند كتاب كه در دنياي كوچك من جائي بزرگ دارند براي خودشان و ميدانم كه دنيايشان خيلي بزرگتر است
ومن كه گاه ميخواهم خود را به زور در دنيايشان بگنجانم و غرق شوم در معناي واژهها
داشت يادم ميرفت ... و تلفن كه گاهي آدم را با دنياي ديگران مرتبط ميكند
نميدانم شما هم تا به حال مثل من شدهايد كه گاه زنگش چنان بي آزاردتان كه نخواهيد برش داريد
نخواهيد هيچ كس بداند كه زندهايد ... كه هستيد ... كه بيداريد يا خوابيد ؟
خودم هم خيلي كوچكم .... درست مثل دنيايم
و اين چه گمانياست كه خود را گاه آنقدر بزرگ ميدانم كه ميخواهم دنياي ديگران را عوض كنم ؟
با فرياد ... با طعنه ... با گريه
و دير آموختم كه بزرگي به فرياد نيست
به قناعت به همان دنياي كوچك است و خيره به كاستيهاي درون و حل آن كاستيها در كوتاهترين زمان
آخ گفتم زمان
راستي من ساعت هم دارم در اين دنياي كوچك ... كه ارزشش را خودش خوب مينمايد و من غافل
موسيقي و خوراكيها را هم كه نگو كه بدون آن ميميرم
دنياي به اين كوچكي چقدر شلوغ شد
بيخود نيست كه من گم شدهام در اين دنيا
Posted at 09:48 am by
koli
لينك
Wednesday, January 19, 2005
نميخواهم محتاج كسي باشم
ميدانم كسي كه آن بالاهاست همه چيز را خوب ميداند
من اينجا ... آن پائين
چه ميخواهد انجام دهم ؟
چه ميخواهد انجام ندهم ؟
چگونه بيانديشم ؟
به چه بيانديشم ؟
و به چه ... نه ؟
هميشه ... همه جا ... تحت هر شرايطي
مراقبم بود
آنقدر كه ديگر يادم رفته بود
گمانم زيادي به خود غره بودم
حالا كمي نگراني مثل اينكه چاشني خوبي است ؟ نه؟
ميلرزم اما
هنوز خيلي چيزهاست كه بايد ياد بياورم
و خيلي ها هم مانده تا ياد بگيرم
تا كي ؟ نميدانم
گمانم آن موقع كه بگويد : وقت تمام است
قلمها زمين
ورقهها بالا
Posted at 05:18 pm by
koli
لينك
Sunday, January 09, 2005
اين دنيا يك كثافت گنده است
بوي تعفنش همه جا رو برداشته
اونوقت تو همچين شرايطي خيلي مردي اگه فكرت و كارات بوي عطر بده
Posted at 10:02 am by
koli
لينك