دختر كولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي



Sunday, February 20, 2005
بي‌سرا

حالا مي‌گويم برو  
خودت مي‌داني چرا
ولي مي‌دانم كه روزي از نداشتنت ديوانه خواهم شد

Posted at 09:33 pm by koli
درد دل شما (5)  

Tuesday, February 15, 2005
ديوار

در يك گوشه نشسته‌ام زل زده‌ام به ديوارهاي فكر
در و ديوارش پر است از استيكرهاي رنگي
هر كدام سؤالي
يكي بدجور چشمك مي‌زند
«چرا نسخه زندگي ديگران را پيچيدن آسان است ؟»
«اما راهي براي باز كردن گره‌هاي زندگي خود جستن آنقدر سخت؟»
يا كه اصلاَ‌وقتي براي پيدا كردن راه نمي‌گذاريم
يا كه آسانترين راه يعني فرار را ترجيح مي‌دهيم
فرار از فكر
فرار از ماندن
يكي هم كه پيدا شده مانده و فكر مي‌كند و دنبال راه حل مي‌گردد 
مرا پاك گيج كرده
اين يكي از آنهاست كه نسخه‌اي نمي‌شود برايش پيچيد
همان جسارت و شجاعتش مبهوتم كرده
در دلم حسرت مي‌خورم
فقط آرزويم اين است كه در آن اثناء طاقتش را نبازد
و دچار تعجيل و  هوس نشود
كه پايان هوس هميشه پشيماني است آنهم تازه اگر خوش‌شانس باشي
اگر هم كه نه ......خدا رحم كند
جبران ضرر شايد هميشه مقدور نباشد


 

 

 

Posted at 03:39 pm by koli
درد دل شما (11)  

Monday, February 14, 2005
Valentine


 


Happy Valentine

Posted at 02:14 pm by koli
درد دل شما (6)  

Thursday, February 10, 2005
بيماري

حالم زياد خوب نيست 
هنوز انرژي اوليه را ندارم ولي رو به بهبودم 
اين مواقع جان مي‌دهد براي فكر كردن 
داشتم فكر مي‌كردم چقدر از شنيدن حوادث بد حالم به هم مي‌ريزد 
مثلا به طور ناخودآگاه از خواندن بخش حوادث روزنامه اجتناب مي‌كنم  
و از ديدن فيلمهايي كه پايان غم‌انگيز دارند خسته مي‌شوم  
و همينطور كتابهاي غم‌بار
هر كسي را كه مي‌بيني داستانها دارد برايت از غم زندگي 
به خودم گفتم  :ببينم  بلدي از مشكلاتت كميك بسازي ؟
فكر كردم ديدم آنوقت مي‌شود سراسر زندگي را يك داستان كمدي بزرگ تشكيل دهد
مدتي است دارم از لحظه‌هاي مكدر در ذهنم كمدي مي‌سازم
تمرين خوبي است ... مي‌شود رويش كار كرد


 


 

 

 

Posted at 01:22 pm by koli
درد دل شما (14)  

Monday, January 31, 2005
رهايم مكن

آنروز كه گفتي : به زندگيت نگاه كن 
نگاه كردم . چيزي نفهميدم
گفتي : خوب كه نگاه كني ميفهمي براي چه آمده‌اي
خوب كه نگاه كردم همه‌اش داستانهاي تكراري ديدم ... رنجهاي تكراري
گفتي : همانهائي است كه رويش كار نمي‌كني اگر كار كني ديگر تكرار نمي‌شوند
گفتم : سر در نمي‌آورم  چطور رويشان كار كنم
گفتي : چشمانت را باز كن ... به پيامها توجه كن
باز نديدم هيچ پيامي
گفتم : مي‌آيند و مي‌روند و مي‌خراشند دلم را  و من دم نمي‌زنم
گفت : همان كه دم بزني را بياموز ... تمرين كن .. تا نياموزي باز تكرار مي‌شوند اين داستانها
گفتم : يكبار دم زدم ... ديوانه خطابم كردند
گفت : با خشم دم نزن ... بدان كه چگونه بگوئي كه خراشيده نشوي ... كه خراشيده نشوند

گفتم : پس آنكه آسان است برايش گرفتن حق خودش ...و حق ديگران ، بايد چه بياموزد ؟

گفت : كه بگذرد از حقش ... كه سكوت كند ... كه بگذارد ديگران خودشان بگيرند حقشان را  
گفتم : پس من هر لحظه به اشاره‌ات نيازمندم ... رهايم مكن
گفت : هرگز


 


 


 


 

 

Posted at 10:08 am by koli
درد دل شما (40)  

Saturday, January 22, 2005
دنياي من

دنياي من كوچك است
به اندازه يك دست مبل و ميزي گرد
يك تختخواب و دو بالش كه همراز شبانه‌اند گريه‌هايم را 
يك آينه و مقداري خرت و پرت داخل كشوها 
آب رنگ ها
كه گاه براي پوشاندن چهره از زشتيهاي رويم و غوغاي درونم به كار مي‌آيند
اين جعبه پيغام‌آور جادوئي كه براي گم شدن در دنياي بي‌كران ديگران وسيله خوبي است
لباسها و كفشها كه نه درگيرشانم و نه فارغ
و چند كتاب كه در دنياي كوچك من جائي بزرگ دارند براي خودشان و مي‌دانم كه دنيايشان خيلي بزرگتر است
ومن كه  گاه مي‌خواهم خود را به زور در دنيايشان بگنجانم و غرق شوم در معناي واژه‌ها
داشت يادم مي‌رفت ... و تلفن كه گاهي آدم را با دنياي ديگران مرتبط مي‌كند
نمي‌دانم شما هم تا به حال مثل من شده‌ايد كه گاه زنگش چنان بي آزاردتان كه نخواهيد برش داريد
نخواهيد هيچ كس بداند كه زنده‌ايد ... كه هستيد ... كه بيداريد يا خوابيد ؟
خودم هم خيلي كوچكم .... درست مثل دنيايم
و اين چه گماني‌است كه خود را گاه آنقدر بزرگ مي‌دانم كه مي‌خواهم دنياي ديگران را عوض كنم ؟
با فرياد ... با طعنه ... با گريه
و دير آموختم كه بزرگي به فرياد نيست
به قناعت به همان دنياي كوچك است و خيره به كاستي‌هاي درون و حل آن كاستيها در كوتاهترين زمان
آخ گفتم زمان
راستي من ساعت هم دارم در اين دنياي كوچك ... كه ارزشش را خودش خوب مينمايد و من غافل 
موسيقي و خوراكيها را هم كه نگو كه بدون آن مي‌ميرم
دنياي به اين كوچكي چقدر شلوغ شد
بيخود نيست كه من گم شده‌ام در اين دنيا


 


 


 


 

Posted at 09:48 am by koli
درد دل شما (23)  

Wednesday, January 19, 2005
تشويش

نمي‌خواهم محتاج كسي باشم

مي‌دانم كسي كه آن بالاهاست همه چيز را خوب مي‌داند
من اينجا ... آن پائين
چه مي‌خواهد انجام دهم ؟
چه مي‌خواهد انجام ندهم ؟
چگونه بي‌انديشم ؟
به چه بي‌انديشم ؟
و به چه ... نه ؟
هميشه ... همه جا ... تحت هر شرايطي
مراقبم بود
آنقدر كه ديگر يادم رفته بود
گمانم زيادي به خود غره بودم
حالا كمي نگراني مثل اينكه چاشني خوبي است ؟ نه؟
مي‌لرزم اما 
هنوز خيلي چيزهاست كه بايد ياد بياورم
و خيلي ها هم مانده تا ياد بگيرم
تا كي ؟ نمي‌دانم
گمانم آن موقع كه بگويد : وقت تمام است
قلمها زمين
ورقه‌ها بالا

 


 

 

Posted at 05:18 pm by koli
درد دل شما (10)  

Sunday, January 09, 2005
تعفن


اين دنيا يك كثافت گنده‌ است 

بوي تعفنش همه جا رو برداشته

اونوقت تو همچين شرايطي خيلي مردي اگه فكرت و  كارات بوي عطر بده 

 


 


 


 


 

 

 

Posted at 10:02 am by koli
درد دل شما (17)  

Wednesday, January 05, 2005
بي‌كلام

 جائي براي  واژه‌ها بر قابها نيست 
شايد كه نگاهها و لبخندها معنايشان بس رساتر
اشكها نيزبه كلام بي‌نيازند
گاه كه آرزوي زندگي در شهر قابها را دارم
اما نه
در آنجا جائي براي فرياد نيست


 

 

Posted at 11:17 am by koli
درد دل شما (14)  

Tuesday, January 04, 2005
استراق سمع


چقدر از من اشكال مي‌گيري
چقدر ؟
خيلي
پس چيكار كنم ؟
چمي‌دونم
مي‌خواي ايندفعه اشكالات و گاز بگيرم ؟ خوب كه نگاه مي‌كنم ميبينم سر تا پا اشكالي
.......................
قهقهه‌هاي از ته دل
و لبخند پنهاني مستمع


 

 

Posted at 11:18 am by koli
درد دل شما (3)  

Next Page


<< February 2005 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05
06 07 08 09 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28

DanceAge.com MyAlbum


Blogroll Me!






Free Calendar from Bravenet.com Free Calendar from Bravenet.com



If you want to be updated on this weblog Enter your email here:



rss feed