Monday, February 14, 2005

Happy Valentine
Posted at 02:14 pm by
koli
لينك
Thursday, February 10, 2005
حالم زياد خوب نيست
هنوز انرژي اوليه را ندارم ولي رو به بهبودم
اين مواقع جان ميدهد براي فكر كردن
داشتم فكر ميكردم چقدر از شنيدن حوادث بد حالم به هم ميريزد
مثلا به طور ناخودآگاه از خواندن بخش حوادث روزنامه اجتناب ميكنم
و از ديدن فيلمهايي كه پايان غمانگيز دارند خسته ميشوم
و همينطور كتابهاي غمبار
هر كسي را كه ميبيني داستانها دارد برايت از غم زندگي
به خودم گفتم :ببينم بلدي از مشكلاتت كميك بسازي ؟
فكر كردم ديدم آنوقت ميشود سراسر زندگي را يك داستان كمدي بزرگ تشكيل دهد
مدتي است دارم از لحظههاي مكدر در ذهنم كمدي ميسازم
تمرين خوبي است ... ميشود رويش كار كرد
Posted at 01:22 pm by
koli
لينك
Monday, January 31, 2005
آنروز كه گفتي : به زندگيت نگاه كن
نگاه كردم . چيزي نفهميدم
گفتي : خوب كه نگاه كني ميفهمي براي چه آمدهاي
خوب كه نگاه كردم همهاش داستانهاي تكراري ديدم ... رنجهاي تكراري
گفتي : همانهائي است كه رويش كار نميكني اگر كار كني ديگر تكرار نميشوند
گفتم : سر در نميآورم چطور رويشان كار كنم
گفتي : چشمانت را باز كن ... به پيامها توجه كن
باز نديدم هيچ پيامي
گفتم : ميآيند و ميروند و ميخراشند دلم را و من دم نميزنم
گفت : همان كه دم بزني را بياموز ... تمرين كن .. تا نياموزي باز تكرار ميشوند اين داستانها
گفتم : يكبار دم زدم ... ديوانه خطابم كردند
گفت : با خشم دم نزن ... بدان كه چگونه بگوئي كه خراشيده نشوي ... كه خراشيده نشوند
گفتم : پس آنكه آسان است برايش گرفتن حق خودش ...و حق ديگران ، بايد چه بياموزد ؟
گفت : كه بگذرد از حقش ... كه سكوت كند ... كه بگذارد ديگران خودشان بگيرند حقشان را
گفتم : پس من هر لحظه به اشارهات نيازمندم ... رهايم مكن
گفت : هرگز
Posted at 10:08 am by
koli
لينك
Saturday, January 22, 2005
دنياي من كوچك است
به اندازه يك دست مبل و ميزي گرد
يك تختخواب و دو بالش كه همراز شبانهاند گريههايم را
يك آينه و مقداري خرت و پرت داخل كشوها
آب رنگ ها
كه گاه براي پوشاندن چهره از زشتيهاي رويم و غوغاي درونم به كار ميآيند
اين جعبه پيغامآور جادوئي كه براي گم شدن در دنياي بيكران ديگران وسيله خوبي است
لباسها و كفشها كه نه درگيرشانم و نه فارغ
و چند كتاب كه در دنياي كوچك من جائي بزرگ دارند براي خودشان و ميدانم كه دنيايشان خيلي بزرگتر است
ومن كه گاه ميخواهم خود را به زور در دنيايشان بگنجانم و غرق شوم در معناي واژهها
داشت يادم ميرفت ... و تلفن كه گاهي آدم را با دنياي ديگران مرتبط ميكند
نميدانم شما هم تا به حال مثل من شدهايد كه گاه زنگش چنان بي آزاردتان كه نخواهيد برش داريد
نخواهيد هيچ كس بداند كه زندهايد ... كه هستيد ... كه بيداريد يا خوابيد ؟
خودم هم خيلي كوچكم .... درست مثل دنيايم
و اين چه گمانياست كه خود را گاه آنقدر بزرگ ميدانم كه ميخواهم دنياي ديگران را عوض كنم ؟
با فرياد ... با طعنه ... با گريه
و دير آموختم كه بزرگي به فرياد نيست
به قناعت به همان دنياي كوچك است و خيره به كاستيهاي درون و حل آن كاستيها در كوتاهترين زمان
آخ گفتم زمان
راستي من ساعت هم دارم در اين دنياي كوچك ... كه ارزشش را خودش خوب مينمايد و من غافل
موسيقي و خوراكيها را هم كه نگو كه بدون آن ميميرم
دنياي به اين كوچكي چقدر شلوغ شد
بيخود نيست كه من گم شدهام در اين دنيا
Posted at 09:48 am by
koli
لينك
Wednesday, January 19, 2005
نميخواهم محتاج كسي باشم
ميدانم كسي كه آن بالاهاست همه چيز را خوب ميداند
من اينجا ... آن پائين
چه ميخواهد انجام دهم ؟
چه ميخواهد انجام ندهم ؟
چگونه بيانديشم ؟
به چه بيانديشم ؟
و به چه ... نه ؟
هميشه ... همه جا ... تحت هر شرايطي
مراقبم بود
آنقدر كه ديگر يادم رفته بود
گمانم زيادي به خود غره بودم
حالا كمي نگراني مثل اينكه چاشني خوبي است ؟ نه؟
ميلرزم اما
هنوز خيلي چيزهاست كه بايد ياد بياورم
و خيلي ها هم مانده تا ياد بگيرم
تا كي ؟ نميدانم
گمانم آن موقع كه بگويد : وقت تمام است
قلمها زمين
ورقهها بالا
Posted at 05:18 pm by
koli
لينك
Sunday, January 09, 2005
اين دنيا يك كثافت گنده است
بوي تعفنش همه جا رو برداشته
اونوقت تو همچين شرايطي خيلي مردي اگه فكرت و كارات بوي عطر بده
Posted at 10:02 am by
koli
لينك
Wednesday, January 05, 2005
جائي براي واژهها بر قابها نيست
شايد كه نگاهها و لبخندها معنايشان بس رساتر
اشكها نيزبه كلام بينيازند
گاه كه آرزوي زندگي در شهر قابها را دارم
اما نه
در آنجا جائي براي فرياد نيست
Posted at 11:17 am by
koli
لينك
Tuesday, January 04, 2005
چقدر از من اشكال ميگيري
چقدر ؟
خيلي
پس چيكار كنم ؟
چميدونم
ميخواي ايندفعه اشكالات و گاز بگيرم ؟ خوب كه نگاه ميكنم ميبينم سر تا پا اشكالي
.......................
قهقهههاي از ته دل
و لبخند پنهاني مستمع
Posted at 11:18 am by
koli
لينك
Saturday, January 01, 2005
سال نو ميلادي به همه مبارك
Posted at 10:10 am by
koli
لينك
Sunday, December 26, 2004
من از ميهماني خورشيد آمدم
با خودم نور آوردهام
آنجا به قدر كفايت براي همه بود
من اما حريصانه ... مشت مشت
حتي جيبهايم را هم پر كردم
چشمهايم اما مريض شدهاند
تاب آن همه نور نداشت
قلبم اما گرم
خدا كند تا آخرش همينطور بماند
تو هم بودي آنجا با من
در نگاهم
در قلبم
بار ديگر
شايد راستي راستي تو را هم بردم
اگر بخواهد
اگر بخواهي
Posted at 11:59 am by
koli
لينك