دختر كولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي



Monday, January 31, 2005
رهايم مكن

آنروز كه گفتي : به زندگيت نگاه كن 
نگاه كردم . چيزي نفهميدم
گفتي : خوب كه نگاه كني ميفهمي براي چه آمده‌اي
خوب كه نگاه كردم همه‌اش داستانهاي تكراري ديدم ... رنجهاي تكراري
گفتي : همانهائي است كه رويش كار نمي‌كني اگر كار كني ديگر تكرار نمي‌شوند
گفتم : سر در نمي‌آورم  چطور رويشان كار كنم
گفتي : چشمانت را باز كن ... به پيامها توجه كن
باز نديدم هيچ پيامي
گفتم : مي‌آيند و مي‌روند و مي‌خراشند دلم را  و من دم نمي‌زنم
گفت : همان كه دم بزني را بياموز ... تمرين كن .. تا نياموزي باز تكرار مي‌شوند اين داستانها
گفتم : يكبار دم زدم ... ديوانه خطابم كردند
گفت : با خشم دم نزن ... بدان كه چگونه بگوئي كه خراشيده نشوي ... كه خراشيده نشوند

گفتم : پس آنكه آسان است برايش گرفتن حق خودش ...و حق ديگران ، بايد چه بياموزد ؟

گفت : كه بگذرد از حقش ... كه سكوت كند ... كه بگذارد ديگران خودشان بگيرند حقشان را  
گفتم : پس من هر لحظه به اشاره‌ات نيازمندم ... رهايم مكن
گفت : هرگز


 


 


 


 

 

Posted at 10:08 am by koli
درد دل شما (40)  

Saturday, January 22, 2005
دنياي من

دنياي من كوچك است
به اندازه يك دست مبل و ميزي گرد
يك تختخواب و دو بالش كه همراز شبانه‌اند گريه‌هايم را 
يك آينه و مقداري خرت و پرت داخل كشوها 
آب رنگ ها
كه گاه براي پوشاندن چهره از زشتيهاي رويم و غوغاي درونم به كار مي‌آيند
اين جعبه پيغام‌آور جادوئي كه براي گم شدن در دنياي بي‌كران ديگران وسيله خوبي است
لباسها و كفشها كه نه درگيرشانم و نه فارغ
و چند كتاب كه در دنياي كوچك من جائي بزرگ دارند براي خودشان و مي‌دانم كه دنيايشان خيلي بزرگتر است
ومن كه  گاه مي‌خواهم خود را به زور در دنيايشان بگنجانم و غرق شوم در معناي واژه‌ها
داشت يادم مي‌رفت ... و تلفن كه گاهي آدم را با دنياي ديگران مرتبط مي‌كند
نمي‌دانم شما هم تا به حال مثل من شده‌ايد كه گاه زنگش چنان بي آزاردتان كه نخواهيد برش داريد
نخواهيد هيچ كس بداند كه زنده‌ايد ... كه هستيد ... كه بيداريد يا خوابيد ؟
خودم هم خيلي كوچكم .... درست مثل دنيايم
و اين چه گماني‌است كه خود را گاه آنقدر بزرگ مي‌دانم كه مي‌خواهم دنياي ديگران را عوض كنم ؟
با فرياد ... با طعنه ... با گريه
و دير آموختم كه بزرگي به فرياد نيست
به قناعت به همان دنياي كوچك است و خيره به كاستي‌هاي درون و حل آن كاستيها در كوتاهترين زمان
آخ گفتم زمان
راستي من ساعت هم دارم در اين دنياي كوچك ... كه ارزشش را خودش خوب مينمايد و من غافل 
موسيقي و خوراكيها را هم كه نگو كه بدون آن مي‌ميرم
دنياي به اين كوچكي چقدر شلوغ شد
بيخود نيست كه من گم شده‌ام در اين دنيا


 


 


 


 

Posted at 09:48 am by koli
درد دل شما (23)  

Wednesday, January 19, 2005
تشويش

نمي‌خواهم محتاج كسي باشم

مي‌دانم كسي كه آن بالاهاست همه چيز را خوب مي‌داند
من اينجا ... آن پائين
چه مي‌خواهد انجام دهم ؟
چه مي‌خواهد انجام ندهم ؟
چگونه بي‌انديشم ؟
به چه بي‌انديشم ؟
و به چه ... نه ؟
هميشه ... همه جا ... تحت هر شرايطي
مراقبم بود
آنقدر كه ديگر يادم رفته بود
گمانم زيادي به خود غره بودم
حالا كمي نگراني مثل اينكه چاشني خوبي است ؟ نه؟
مي‌لرزم اما 
هنوز خيلي چيزهاست كه بايد ياد بياورم
و خيلي ها هم مانده تا ياد بگيرم
تا كي ؟ نمي‌دانم
گمانم آن موقع كه بگويد : وقت تمام است
قلمها زمين
ورقه‌ها بالا

 


 

 

Posted at 05:18 pm by koli
درد دل شما (10)  

Sunday, January 09, 2005
تعفن


اين دنيا يك كثافت گنده‌ است 

بوي تعفنش همه جا رو برداشته

اونوقت تو همچين شرايطي خيلي مردي اگه فكرت و  كارات بوي عطر بده 

 


 


 


 


 

 

 

Posted at 10:02 am by koli
درد دل شما (17)  

Wednesday, January 05, 2005
بي‌كلام

 جائي براي  واژه‌ها بر قابها نيست 
شايد كه نگاهها و لبخندها معنايشان بس رساتر
اشكها نيزبه كلام بي‌نيازند
گاه كه آرزوي زندگي در شهر قابها را دارم
اما نه
در آنجا جائي براي فرياد نيست


 

 

Posted at 11:17 am by koli
درد دل شما (14)  

Tuesday, January 04, 2005
استراق سمع


چقدر از من اشكال مي‌گيري
چقدر ؟
خيلي
پس چيكار كنم ؟
چمي‌دونم
مي‌خواي ايندفعه اشكالات و گاز بگيرم ؟ خوب كه نگاه مي‌كنم ميبينم سر تا پا اشكالي
.......................
قهقهه‌هاي از ته دل
و لبخند پنهاني مستمع


 

 

Posted at 11:18 am by koli
درد دل شما (3)  

Saturday, January 01, 2005
مبارك باشه

سال نو ميلادي به همه مبارك

 

Posted at 10:10 am by koli
درد دل شما (10)  

Sunday, December 26, 2004
هديه

من از ميهماني خورشيد آمدم
با خودم نور آورده‌ام
آنجا به قدر كفايت براي همه بود
من اما حريصانه ... مشت مشت
حتي جيبهايم را هم پر كردم
چشمهايم اما مريض شده‌اند
تاب آن همه نور نداشت
قلبم اما گرم
خدا كند تا آخرش همينطور بماند
تو هم بودي آنجا با من
در نگاهم
در قلبم
بار ديگر
شايد راستي راستي تو را هم بردم
اگر بخواهد
اگر بخواهي


 


 

 

Posted at 11:59 am by koli
درد دل شما (17)  

Wednesday, December 22, 2004
نشاني

 سراغ باد را از من مي‌گيرند
مي‌گويند تو ديگر بايد بداني كي مي‌آيد
آخر او خوب مي‌داند كي بيايد سراغت
خانه تازه
فكر تازه
آرامشي....  چيزي
هر وقت داشتي
آمده و همه را بر هم زده
.........
و من اما
به دنبال نشاني آفتاب
يعني راه را گم كرده‌ام ؟

 

Posted at 12:35 pm by koli
درد دل شما (11)  

Monday, December 20, 2004
شب يــلدا

حجم شب سنگين و مرموز
لبت شايد كه مي‌خندد اما دلت
 .... هيچ نمي‌داني
به پرتگاه سرنوشت كه مي‌رسي
در انتظار هيچ نيستي 
اما تلنگري را در شعري مي‌جويي
بيداري و خوابت همسان
آهي در سينه خفته
و خاموشي انيسي مؤمن تر از فرياد  
حيران پناهگاهي گرم 
يادت مي‌آيد
 تولد معشوق ، بعد‌تر است 

دلت را كه زودتر هديه داده‌اي

پس مي‌نشيني به انتظار باد
 .. يا كه برف
يا كه آفتاب
كدامين او را به سوغات مي‌آورند ؟
و باز
 هيچ نمي‌داني


 

 

Posted at 10:44 am by koli
درد دل شما (7)  

Next Page


<< January 2005 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01
02 03 04 05 06 07 08
09 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31

DanceAge.com MyAlbum


Blogroll Me!






Free Calendar from Bravenet.com Free Calendar from Bravenet.com



If you want to be updated on this weblog Enter your email here:



rss feed