Saturday, January 22, 2005
دنياي من كوچك است
به اندازه يك دست مبل و ميزي گرد
يك تختخواب و دو بالش كه همراز شبانهاند گريههايم را
يك آينه و مقداري خرت و پرت داخل كشوها
آب رنگ ها
كه گاه براي پوشاندن چهره از زشتيهاي رويم و غوغاي درونم به كار ميآيند
اين جعبه پيغامآور جادوئي كه براي گم شدن در دنياي بيكران ديگران وسيله خوبي است
لباسها و كفشها كه نه درگيرشانم و نه فارغ
و چند كتاب كه در دنياي كوچك من جائي بزرگ دارند براي خودشان و ميدانم كه دنيايشان خيلي بزرگتر است
ومن كه گاه ميخواهم خود را به زور در دنيايشان بگنجانم و غرق شوم در معناي واژهها
داشت يادم ميرفت ... و تلفن كه گاهي آدم را با دنياي ديگران مرتبط ميكند
نميدانم شما هم تا به حال مثل من شدهايد كه گاه زنگش چنان بي آزاردتان كه نخواهيد برش داريد
نخواهيد هيچ كس بداند كه زندهايد ... كه هستيد ... كه بيداريد يا خوابيد ؟
خودم هم خيلي كوچكم .... درست مثل دنيايم
و اين چه گمانياست كه خود را گاه آنقدر بزرگ ميدانم كه ميخواهم دنياي ديگران را عوض كنم ؟
با فرياد ... با طعنه ... با گريه
و دير آموختم كه بزرگي به فرياد نيست
به قناعت به همان دنياي كوچك است و خيره به كاستيهاي درون و حل آن كاستيها در كوتاهترين زمان
آخ گفتم زمان
راستي من ساعت هم دارم در اين دنياي كوچك ... كه ارزشش را خودش خوب مينمايد و من غافل
موسيقي و خوراكيها را هم كه نگو كه بدون آن ميميرم
دنياي به اين كوچكي چقدر شلوغ شد
بيخود نيست كه من گم شدهام در اين دنيا
Posted at 09:48 am by
koli
لينك
Wednesday, January 19, 2005
نميخواهم محتاج كسي باشم
ميدانم كسي كه آن بالاهاست همه چيز را خوب ميداند
من اينجا ... آن پائين
چه ميخواهد انجام دهم ؟
چه ميخواهد انجام ندهم ؟
چگونه بيانديشم ؟
به چه بيانديشم ؟
و به چه ... نه ؟
هميشه ... همه جا ... تحت هر شرايطي
مراقبم بود
آنقدر كه ديگر يادم رفته بود
گمانم زيادي به خود غره بودم
حالا كمي نگراني مثل اينكه چاشني خوبي است ؟ نه؟
ميلرزم اما
هنوز خيلي چيزهاست كه بايد ياد بياورم
و خيلي ها هم مانده تا ياد بگيرم
تا كي ؟ نميدانم
گمانم آن موقع كه بگويد : وقت تمام است
قلمها زمين
ورقهها بالا
Posted at 05:18 pm by
koli
لينك
Sunday, January 09, 2005
اين دنيا يك كثافت گنده است
بوي تعفنش همه جا رو برداشته
اونوقت تو همچين شرايطي خيلي مردي اگه فكرت و كارات بوي عطر بده
Posted at 10:02 am by
koli
لينك
Wednesday, January 05, 2005
جائي براي واژهها بر قابها نيست
شايد كه نگاهها و لبخندها معنايشان بس رساتر
اشكها نيزبه كلام بينيازند
گاه كه آرزوي زندگي در شهر قابها را دارم
اما نه
در آنجا جائي براي فرياد نيست
Posted at 11:17 am by
koli
لينك
Tuesday, January 04, 2005
چقدر از من اشكال ميگيري
چقدر ؟
خيلي
پس چيكار كنم ؟
چميدونم
ميخواي ايندفعه اشكالات و گاز بگيرم ؟ خوب كه نگاه ميكنم ميبينم سر تا پا اشكالي
.......................
قهقهههاي از ته دل
و لبخند پنهاني مستمع
Posted at 11:18 am by
koli
لينك
Saturday, January 01, 2005
سال نو ميلادي به همه مبارك
Posted at 10:10 am by
koli
لينك
Sunday, December 26, 2004
من از ميهماني خورشيد آمدم
با خودم نور آوردهام
آنجا به قدر كفايت براي همه بود
من اما حريصانه ... مشت مشت
حتي جيبهايم را هم پر كردم
چشمهايم اما مريض شدهاند
تاب آن همه نور نداشت
قلبم اما گرم
خدا كند تا آخرش همينطور بماند
تو هم بودي آنجا با من
در نگاهم
در قلبم
بار ديگر
شايد راستي راستي تو را هم بردم
اگر بخواهد
اگر بخواهي
Posted at 11:59 am by
koli
لينك
Wednesday, December 22, 2004
سراغ باد را از من ميگيرند
ميگويند تو ديگر بايد بداني كي ميآيد
آخر او خوب ميداند كي بيايد سراغت
خانه تازه
فكر تازه
آرامشي.... چيزي
هر وقت داشتي
آمده و همه را بر هم زده
.........
و من اما
به دنبال نشاني آفتاب
يعني راه را گم كردهام ؟
Posted at 12:35 pm by
koli
لينك
Monday, December 20, 2004
حجم شب سنگين و مرموز
لبت شايد كه ميخندد اما دلت
.... هيچ نميداني
به پرتگاه سرنوشت كه ميرسي
در انتظار هيچ نيستي
اما تلنگري را در شعري ميجويي
بيداري و خوابت همسان
آهي در سينه خفته
و خاموشي انيسي مؤمن تر از فرياد
حيران پناهگاهي گرم
يادت ميآيد
تولد معشوق ، بعدتر است
دلت را كه زودتر هديه دادهاي
پس مينشيني به انتظار باد
.. يا كه برف
يا كه آفتاب
كدامين او را به سوغات ميآورند ؟
و باز
هيچ نميداني
Posted at 10:44 am by
koli
لينك
Sunday, December 19, 2004

هيچ فرقي نكردهام
Posted at 02:35 pm by
koli
لينك