Saturday, December 04, 2004
چه غريبانه
دستهايم در هوا
به انتظار مشتي محبت و عشق
بي حساب
بي دريغ
و چه دردناك است
سيلي روزگار
اما من
با همان خيال خام
دستهايم را رو به آسمان نگه ميدارم
بيترديد
با اميد
Posted at 10:21 am by
koli
لينك
Tuesday, November 30, 2004
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتي كه تو را هست با خدا
آخر دمي بپرس كه ما را چه حاجت است
Posted at 09:45 am by
koli
لينك
Sunday, November 28, 2004
چرا براي اينكه ديگران بدانند هستم بايد بجنگم
براي فكرهايم
براي شكل زندگيم
براي اصليتم
چه چيز را بايد ثابت كنم
اينكه من هم حقي دارم ؟
مگر طبيعي نيست ؟
مگر ندارم ؟
ديگر خودم هم چيزي نميدانم
بعضي اوقات بدم نميآيد سايه باشم
بيرنگ باشم
نبينند مرا
و گاهي از اينكه ديده نميشوم ميرنجم
و باز نميدانم
اين آنهايند كه تكليفشان را نميدانند
يا خود من ؟
Posted at 03:57 pm by
koli
لينك
Thursday, November 25, 2004
دخترك شب تولدش هم تنها كنج خانه نشسته
نه اما غمگين
Posted at 05:39 pm by
koli
لينك
Wednesday, November 24, 2004
خبر فوت دوست ناديدهامان «باران » در كانادا دلمان را آزرد ... لابد بعضيهايتان وبلاگ «طعم نان خارجي» را به خاطر داريد ... اميدوارم روحش شاد باشد
................
ملكان بهشتي كه به نوازشت ميآيند را بخواه كسي را به ياري كودكانت بفرستند
همهاش تو را ميخوانند ، باران
Posted at 09:42 am by
koli
لينك
Monday, November 22, 2004
اميد ديدنت دلم را بهاري كرده بود
ميدانستم كه شاديها دوامي ندارند
اما ديگر نهاينقدر كوتاه
راضيم به خوشحاليت
خودت خوب ميداني كه چقدر دلم برايت تنگ است
اما از تقدير هم گريزي نيست
چرا اينقدر شانههايم سنگين شدهاند ؟
Posted at 09:22 am by
koli
لينك
Friday, November 19, 2004
يه ذره گيجي
يه ذره مريضي
يه ذره بداخلاقي
يه ذره فراموشي
يه ذره غم
يه ذره بدشانسي
...........................
يه ذره از همه چيز
اما
يه عالم سؤال بيجواب
و
مــــــــــــــــــــن
Posted at 09:17 pm by
koli
لينك
Friday, November 12, 2004
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
Posted at 06:19 pm by
koli
لينك
Tuesday, November 09, 2004
بايد كمر راست كرد
بايد شكفت
بايد زيست
ميخواهم بروم سراغ پيش درآمد اصفهان
اين قطعه هميشه مرا منقلب ميكند
همه چيز از خاطرم رفته
و ميداني كه شروع هميشه سخت است برايم
Posted at 10:07 am by
koli
لينك
Wednesday, November 03, 2004
امروز در پاريس راه رفتم
امروز نفس كشيدم در آنجا
عاشقم
عاشق صداي برگهاي زير پا
عاشق همه چيز آنجا
امروز او را ديدم
امروز برايش قصه زندگيام را گفتم
همهاش لبخند ميزد
او خودش ميدانست قصه را
قصه را خودش نوشته بود
گفت : خوب بازي كن اين قصه را
اگر خوب بازياش كني
شايد ديگر قصهاي در كار نباشد
ميخواهم بازيگر خوبي باشم برايش
Posted at 09:28 pm by
koli
لينك