دختر كولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي



Sunday, November 28, 2004
اما من هستم

چرا براي اينكه ديگران بدانند هستم بايد بجنگم
براي فكرهايم
براي شكل زندگيم
براي اصليتم
چه چيز را بايد ثابت كنم
اينكه من هم حقي دارم ؟
مگر طبيعي نيست ؟
مگر ندارم ؟
ديگر خودم هم چيزي نمي‌دانم
بعضي اوقات بدم نمي‌آيد سايه باشم
بي‌رنگ باشم
نبينند مرا
و گاهي از اينكه ديده نمي‌شوم مي‌رنجم
و باز نمي‌دانم
اين آنهايند كه تكليفشان را نمي‌دانند
يا خود من ؟


 

 

Posted at 03:57 pm by koli
درد دل شما (5)  

Thursday, November 25, 2004
كولي جان تولدت مبارك

دخترك شب تولدش هم تنها كنج خانه نشسته
نه اما غمگين

 

Posted at 05:39 pm by koli
درد دل شما (15)  

Wednesday, November 24, 2004
باران

خبر فوت دوست ناديده‌امان «باران » در كانادا دلمان را آزرد ... لابد بعضي‌هايتان وبلاگ «طعم نان خارجي»  را به خاطر داريد ... اميدوارم روحش شاد باشد
................
ملكان بهشتي كه به  نوازشت مي‌آيند را بخواه كسي  را به ياري كودكانت بفرستند
همه‌اش تو را مي‌خوانند ، باران

 

 

Posted at 09:42 am by koli
درد دل شما (5)  

Monday, November 22, 2004
بايد مي‌دانستم

اميد ديدنت دلم را بهاري كرده بود
مي‌دانستم كه شاديها دوامي ندارند
اما ديگر نه‌اينقدر كوتاه
راضيم به خوشحاليت
خودت خوب مي‌داني كه چقدر دلم برايت تنگ است
اما از تقدير هم گريزي نيست

چرا اينقدر شانه‌هايم سنگين‌ شده‌اند ؟


 

 

Posted at 09:22 am by koli
درد دل شما (8)  

Friday, November 19, 2004
دنياي بي سر و ته

يه ذره گيجي
يه ذره مريضي
يه ذره بداخلاقي
يه ذره فراموشي
يه ذره غم
يه ذره بدشانسي
...........................
 يه ذره از همه چيز
اما
يه عالم سؤال بي‌جواب
و
مــــــــــــــــــــن

 

Posted at 09:17 pm by koli
درد دل شما (6)  

Friday, November 12, 2004
گم گشته

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر               كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

Posted at 06:19 pm by koli
درد دل شما (12)  

Tuesday, November 09, 2004
صنوبر

بايد كمر راست كرد
بايد شكفت
بايد زيست
مي‌خواهم بروم سراغ پيش درآمد اصفهان
اين قطعه هميشه مرا منقلب مي‌كند
همه چيز از خاطرم رفته 
 و مي‌داني كه شروع هميشه سخت است برايم


 

 

Posted at 10:07 am by koli
درد دل شما (15)  

Wednesday, November 03, 2004
با او

امروز در پاريس راه رفتم
امروز نفس كشيدم در آنجا
عاشقم
عاشق صداي برگهاي زير پا
عاشق همه چيز آنجا
امروز او را ديدم 
 امروز برايش قصه زندگي‌ام را گفتم
همه‌اش لبخند مي‌زد
او خودش مي‌دانست قصه را
قصه را خودش نوشته بود
گفت : خوب بازي كن اين قصه را 
اگر خوب بازي‌اش كني
شايد ديگر قصه‌اي در كار نباشد
مي‌خواهم بازيگر خوبي باشم برايش

 

Posted at 09:28 pm by koli
درد دل شما (15)  

دلي پر غوغا

لبش مي‌خندد
دلش زار مي‌گريد
تنش خسته‌است
فكرش رنجور
چگونه عقل را حاكم كند
بر دلي پر غوغا

 

Posted at 09:01 pm by koli
درد دل شما (3)  

Saturday, October 30, 2004
دور گردون

باز اين سيلاب
سنگريزه را با خودش كجا مي‌برد
آن هم چنين شتابان
يادت باشد
تنش زخمي‌است اين سنگريزه 

Posted at 04:05 am by koli
درد دل شما (11)  

Previous Page Next Page


<< January 2005 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01
02 03 04 05 06 07 08
09 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31

DanceAge.com MyAlbum


Blogroll Me!






Free Calendar from Bravenet.com Free Calendar from Bravenet.com



If you want to be updated on this weblog Enter your email here:



rss feed