Wednesday, April 29, 2009
از اضطرابی پنهان که گاه و بیگاه، بی حساب و کتاب به سراغش می آید میرنجد
گاه حتی گریه راه نفسش را بند می آورد
من که از دردی مدام به خود پیچیده ام گاه حتی عاجزم از بیان کلامی التیام بخش به او
اما هر بار با شوخی یا لبخندی یا مثالی که حاکی از همدردیست، وجدانم را آرام میکنم که دست کم تلاش کرده ام ... اما خوب میدانم این راهیست که هیچ کس به جز خود او نمیتواندمسیرش را تغییر دهد
اینبار گفت مادام گرگه را که خواندی یاد من بیافت
و من شتابزده ام تمامش کنم تا که عاقبت راز این تشویش برایم فاش شود