Wednesday, April 15, 2009
روزهائی بود که می توانستم بدوم
روزهائی که بی درد میتوانستم بنشینم
روزهائی که راه رفتنم وظیفه نبود
روزهائی که موهایم سفید نبود
روزهائی که تنها نبودم
روزهائی که موهای بافته مادربزرگ را که نوازش میکردم
آرزو میکردم نوه هایم همانقدر موهایم را دوست داشته باشند
هه ... خیال خام
روزهائی بود که آرزوهایم زیاد بود
روزهائی که میشد آرزو داشت
میشد نخندید به آرزوها
میشد باور داشت به تمام شان
روزهائی که اینهمه درد نبود
آن روزهایم رفته اند
خاطره شان باقیست
میدانم میآید روزی که دیگر همه شان از یادم رفته اند
پس خوشم با خاطراتش