آنروز كه گفتي : به زندگيت نگاه كن
نگاه كردم . چيزي نفهميدم
گفتي : خوب كه نگاه كني ميفهمي براي چه آمدهاي
خوب كه نگاه كردم همهاش داستانهاي تكراري ديدم ... رنجهاي تكراري
گفتي : همانهائي است كه رويش كار نميكني اگر كار كني ديگر تكرار نميشوند
گفتم : سر در نميآورم چطور رويشان كار كنم
گفتي : چشمانت را باز كن ... به پيامها توجه كن
باز نديدم هيچ پيامي
گفتم : ميآيند و ميروند و ميخراشند دلم را و من دم نميزنم
گفت : همان كه دم بزني را بياموز ... تمرين كن .. تا نياموزي باز تكرار ميشوند اين داستانها
گفتم : يكبار دم زدم ... ديوانه خطابم كردند
گفت : با خشم دم نزن ... بدان كه چگونه بگوئي كه خراشيده نشوي ... كه خراشيده نشوند
گفتم : پس آنكه آسان است برايش گرفتن حق خودش ...و حق ديگران ، بايد چه بياموزد ؟
گفت : كه بگذرد از حقش ... كه سكوت كند ... كه بگذارد ديگران خودشان بگيرند حقشان را
گفتم : پس من هر لحظه به اشارهات نيازمندم ... رهايم مكن
گفت : هرگز