Monday, December 20, 2004
حجم شب سنگين و مرموز
لبت شايد كه ميخندد اما دلت
.... هيچ نميداني
به پرتگاه سرنوشت كه ميرسي
در انتظار هيچ نيستي
اما تلنگري را در شعري ميجويي
بيداري و خوابت همسان
آهي در سينه خفته
و خاموشي انيسي مؤمن تر از فرياد
حيران پناهگاهي گرم
يادت ميآيد
تولد معشوق ، بعدتر است
دلت را كه زودتر هديه دادهاي
پس مينشيني به انتظار باد
.. يا كه برف
يا كه آفتاب
كدامين او را به سوغات ميآورند ؟
و باز
هيچ نميداني